Takhfifan 24/7 Customer Support ۷ روز هفته ۲۴ ساعته پاسخگوی شما هستیم.
پشتیبانی:

برای اطلاع از تخفیفان‌های جدید مشترک تخفیفان شوید

اشتراک خبرنامه

تفریح های زمستانی

تله کابین توچال

درخواست تخفیفان
انتهای ولنجک، مجموعه فرهنگی توچال، ایستگاه اول
شنبه الی چهارشنبه از ساعت ۸:۳۰ الی ۱۴ ، پنجشنبه ها از ساعت ۸ تا تکمیل ظرفیت و جمعه ها از ساعت ۶:۳۰ تا تکمیل ظرفیت
تلفن تماس : 24875000

از آخرین تخفیفان‌ها مطلع باشید

با وارد کردن ایمیل خود آخرین تخفیفان‌های شهرتان را دریافت کنید

درباره این کسب و کار

«کجا بریم؟» و من در برابر این سؤال هیچ جوابی نداشتم. نامزدم از جاهای تکراری خسته شده بود و من هم جای جدیدی بلد نبودم. گفت: «خسته شدم بس که یک جای ثابت را برای قرار انتخاب کردی. می رویم تو قهوه ترک می‌نوشی و من چای میوه‌ای. بعد از این و آن حرف می‌زنیم و بعد تو پول قهوه و چای را حساب می‌کنی  و بعد نخود نخود هر که رود خانه خود!» گفتم: «آذر جان من یک فکری می‌کنم. حالا نا سلامتی شرایطمان فرق کرده.» گفت: «چه فرقی کرده؟ فقط تو یک چهارچرخه خریدی و گذاشتی زیر پایت!» گفتم: «بابا جان، چهارچرخه نه و یک تیبا دو صفر خوشگل. بعدش هم، با همین به اصطلاح چهارچرخه هزار جا می‌توانیم برویم که تا به حال امکان رفتنش نبود.» گفت: «برو بابا. اگر تویی، دوباره همان کافی شاپ را این بار با ماشین می‌روی و من را هم می بری.» من گفتم: «فقط خواهش می‌کنم امروز کفش پیاده‌روی بپوش.»

آذر عاشق کفش‌های پاشنه‌بلند است. شاید به خاطر این که قامتی کشیده دارد و دوست دارد با کفش‌های پاشنه‌بلند بیشتر جلوه‌گر شود، اما من سر به سرش می‌گذارم و می‌گویم به خاطر این است که قدش کوتاه است می‌خواهد خودش را قد بلند جا بزند. با این حرف حسابی کفرش درمی‌آید، ولی خیلی کفرش را در‌نمی‌آورم. گناه دارد طفلک.

 آذر را می‌خواستم ببرم بام تهران، یعنی توچال. جایی که قبل از این با اتوبوس و تاکسی و مترو نمی‌شد درست و حسابی رفت. آخر بام تهران و توچال و تله‌کابین آن را باید با ماشینت بروی، آن‌هم دم غروب که هوا رنگی ارغوانی به خود می‌گیرد. بعد که شب می‌شود گوشه‌ای رو به شهر را پیدا کنی و یک چای گرم بگیری و به شهر نگاه کنی و آخر شب که شد، باز سوار ماشینت شوی و از توچال یک‌راست برگردی به خانه.

بام تهران و بعد تله‌کابین توچال و در آخر هتل توچال مجموعه‌ای است که هم یک‌عالمه رستوران و محل تفریح دارد و هم می‌توانیم سوار تله‌کابین شویم و به ایستگاه پنج و هفت توچال برویم و شب را در هتل توچال اقامت کنیم، که این خودش یک سورپرایز ویژه بود. درتابستان به راحتی و حتی با تخفیف می‌شود در هتل توچال اقامت کرد. تخفیف هتل توچال مخصوص فصل‌هایی است که اسکی در جریان نیست. توچال و بام تهران و کلا همه این منطقه بسیار خالی است و شما می‌توانید به‌راحتی سوار تله‌کابین شوید و شبی خوش را در هتل توچال بگذرانید.

اما من برای آذر، که زندگی‌اش چندان هیجانی نداشت، سورپرایز ویژه‌تری داشتم: زیپ‌لاین بام تهران. می‌خواستم به طول ۱۷۰ متر جیغ بزند و با زیپ‌لاین بام تهران حسابی از خجالتش در بیایم. به هر حال می‌خواستم از بام تهران نهایت استفاده را بکنیم، برای همین باید بخشی از این برنامه‌ها را محدود می‌کردیم. اول دوست داشتم آذر با این محیط کنار بیاید، بعد اینجا را پاتوق شب‌نشینی خودمان کنیم.

صبح برای ساعت یازده با آذر پل تجریش قرار گذاشتم. سوار که شد، نزدیک زعفرانیه گفتم: «این چشم‌بند را بزن.» گفت: «لوس نشو حامد.» گفتم: «تا نزنی، هیچ‌جا نمی رویم.» با اصرار من چشم‌بند را زد. از طریق آصف و بالای زعفرانیه به ولنجک رسیدم و بعد به بام تهران. به آنجا که رسیدیم، با اندکی پیاده روی، کل شهر زیر پایش بود و منظره ای عالی را می‌دید خیلی ذوق کرد و گفت: «اینجا کجاست؟» گفتم: «بام تهران است و قرار است با هم برویم امشب را هتل توچال.» آذر گفت: «آخر هتل رفتن شناسنامه می‌خواهد.» گفتم: «فکر اینجا را هم کردم و شناسنامه را از مامانت یواشکی گرفتم. به هر حال، حسابی کار برنامه‌ریزی شده است.»

آذر پیاده شد و می‌خواست برود سمت تله‌کابین تا سوار شویم و برویم تا بالای توچال که گفتم: «اول جای دیگری می‌رویم. می رویم جیغ بزنیم.»

می‌دانستم آذر با ارتفاع و بالا بردن آدرنالین خیلی میانه خوبی ندارد. برای همین هم زیپ‌لاین بام تهران را انتخاب کردم که هم ترسش بریزد و هم حالش جا بیاید. آذر از نحوه ورودمان به بام تهران دیگر عادت کرده بود که سؤال نپرسد و برای همین مثل یک دختر خوب همراه من آمد. وقتی زیپ‌لاین را دید، اول متوجه نشد که قرار است به این سیم و طناب‌ها بسته شود و بر فراز یک دره سر بخورد. پس خیلی راحت تا کنار باند زیپ‌لاین آمد و وقتی گفتم: «این‌ها را ببند، تازه دوزاری‌اش افتاد.» و گفت نمی‌تواند و می‌ترسد. هرچه اصرار کرد، من بیشتر اصرار کردم. بالاخره گفت: «پس دوتایی برویم.» من هم قبول  کردم. دلم می‌خواست سلفی هم بگیریم، اما وقتی دستش را گرفتم، دیدم طفلی می لرزد. او هم خودش را به من چسباند. زیپ‌لاین که راه افتاد، من جیغ زدم، اما آذر ساکت ساکت بود. وقتی رسیدیم پایین، گفتم: «چطور بود؟» در کمال تعجب گفت: «خیلی باحال بود.» همین شد که دو سه بار دیگر هم زیپ‌لاین را سوار شدیم، هم دوتایی و هم تکی. کلی هم سلفی گرفتیم. بعد راه افتادیم به سمت تله‌کابین.

چند باری با هم به مسافرت رفته بودیم و بیشتر تورهای کویر و شمال گردی را برای رفتن انتخاب کرده بودیم  و کمتر پیش آمده بود که با هم دو  نفری به یک مسافرت برویم، اما امروز دیگر وقتش بود. می‌توانستیم امشب را با هم بگذرانیم. آن هم در هتلی در ارتفاع بیش از ۳۰۰۰ متر از سطح دریا. خوب برای آذر خانم این همه تفریح جدید، آن هم یک‌جا، خیلی غیرمنتظره بود. بعد از زیپ‌لاین و بالا بردن آدرنالین خون در تله‌کابین بسیار آرام بود و فقط به اطراف نگاه می‌کرد و بعد که کوه‌پیمایی مختصری کردیم تا به آن بالا برسیم، چند بار از من به خاطر این روز تشکر کرد. من هم گفتم: «تمام زندگی را برای رضایت تو می‌گذارم.» کلی از این حرف‌های عشقولانه زدیم. آن شب و آن روز را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. آذر هم همیشه آن روز را به یاد دارد.