رستوران بین المللی دیدنیها

3.8 امتیاز 127 رأی
خیابان ولیعصر،روبروی پارک ساعی
تلفن تماس : 88649044-88649045
با هماهنگی

درباره رستوران بین المللی دیدنیها

در خیابان روانه شده‌ای. بی هدفی و نمی‌دانی که کجا می خواهی بروی دلت از همه‌چیز گرفته است. می خواهی ساعتی برای خودت باشی. اما امروز از آن روزهایی است که حتی حوصله خودت را هم نداری، چه برسد به خوردن و دیدن و جایی رفتن. چیزی در درونت می‌گوید حتما امروز هم به یک پاکت چیپس روی کاناپه  زهوار در رفته خانه ختم می‌شود.

 خیابان بی حوصلگی‌های تو ولی عصر است. نزدیک آن زندگی می‌کنی و آخرین امیدت برای برگشتن از این حال خراب. با خودت می‌گویی: «کافی است لباسی بپوشم که مناسب بیرون رفتن طولانی باشد، کافی است به قصد سر کوچه، دمپایی و تیشرت به تن نکنم.» از خودت همین را می‌خواهی. همین و همین. کارت بانکی‌ات را هم برمی‌داری با خودت می‌گویی شاید راه رفتن روحیه ام را عوض کند. با خودت می‌گویی: «اگر تا سر کوچه رخوت از روحیه ام رخت بر نبست، چیپس در بقالی زیاد است. پاکتی هم سیگار می‌گیرم و بعد، من و تاریکی و دود سیگار و خوردن چند برگه چیپس و ماست و خوابیدن روی کاناپه. حداکثرش این است که در یک رستوران یا ساندویچی چیزی می‌خورم.»

اواخر غروب است و دیگر تیرگی دارد خود را با هر زوری که شده به روشنی روز غالب می‌کند. حالا دیگر به ولی‌عصر رسیده‌ای. راه می روی، بی‌آنکه بخواهی و بی‌آنکه خودت بدانی برای چه این مسیر را پیموده ای. چیزی نظرت را جلب می‌کند: یک ماشین عهد بوق، ماشین کروکی بسیار قدیمی. شاید فورد است یا شورلت. حداقل برای ۶۰ یا ۷۰ سال پیش. اصلا به این ماشین‌ها علاقه نداری، اما نمی‌دانی چرا این‌بار چشمت را گرفته است. در این فکر هستی که فولکس قورباغه‌ای رینگ اسپرت به رنگ سبز فسفری از جلویت رد می شود و بعد یکی دیگر، این بار به رنگ قرمز آلبالویی با رینگ‌های اسپرت. از یکی از رهگذرها می‌پرسی: «اینجا چه خبر است؟!« با لبخندی می‌گوید: «رستوران دیدنیها فستیوال ماشین‌های قدیمی راه انداخته.» با خود می‌گویی: «رستوران دیدنیها! مگر رستوران دیدنی هم می شود؟ رستوران رستوران است دیگر. کباب کوبیده و فیله و سینه مرغ به سیخ کشیده مگر دیدن هم دارد؟! غذا هر چه باشد می‌ریزی در دهانت چند بار می‌جوی و پایین می دهی. همین!»

ولی همین دیدن چند ماشین قدیمی بانمک تو را کمی به سر حال آورده. شاید هم کنجاوی باشد که دلت می‌خواهد بدانی این رستوران دیدنیها چیست و به چه درد می خورد و اصلا مگر تخم دو زرده می‌کند؟ مگر با یک فلافلی فرقی می‌کند هر دو کارشان پرکردن شکم تو است. دست به جیب می بری که سیگاری در بیاوری و پاکت سیگار را خالی در دستانت می بینی. به کناری می روی. نزدیک پارک ساعی رسیده‌ای و دکه ای را نشان می‌کنی که سیگاری از آن بگیری .

از دکه‌دار یک پاکت وینستون سفید می‌خواهی. می گوید: «رو چِشُم.» و پاکتی سیگار را جلویت می‌گذارد. لهجه اش جذبت کرده. میگویی این ماشین‌ها اینجا چه می‌کنند و او هم جواب رهگذر قبل را تکرار می‌کند و ‌می‌گوید: «کاکو رستوران دیدنیها هر چند وقت یک بار همچی می‌کند و فستیوال می‌گیرد.» می‌گوید چند وقت پیش هم فستیوال کلاه مخملی‌ها و سبیل کلفت‌ها در رستوران دیدنیها برقرار بوده است و کلی اسباب سرگرمی مردم شده بود. آخر سر هم می‌گوید: «این رستوران دیدنیها هم شکم مردمُ گرم می‌کنه و هم سر آنها رو.» البته می‌گفت قیمت هایش بالاست، ولی به برنامه و غذایش می‌ارزد برای همین دکه‌دار این دست خیابان هروقت که دشتش خوب باشد، سالی و ماهی یک بار، سری به هم‌چراغی می‌زند و کباب ترشی می خورد. در رستورانی که منوی غذاهایش همه چیز دارد. می‌پرسی: «همه چی یعنی چی؟» می‌گوید: «از کباب و استیک گوشت و مرغ بگیر تا کیوسکی و کرسپی و چند تا اسم عجیب و غریبی مثل جوجه خرچنگی؟!»

بی حالی و بی حوصلگی تو هنوز بر قوت خود باقی است، اما تصمیم می‌گیری از خیر ساندویچ  بگذری و به رستوران دیدنیها بروی تا ببینی باز هم دمق و ناراحت  باقی می مانی؟ با خود می‌گویی: «پولش مهم نیست. بگذار ببینم این تنهایی و روز و شب لعنتی در این رستوران درمان می شود؟»

دم در رستوران دیدنیها ماشین هایی با  60 تا 80 سال عمر صف کشیده‌اند. اول سری به ماشین‌ها می‌زنی که رنگ‌های جذابی هم به آنها زده‌اند و آنها ریخت و قیافه شادی به خود گرفته اند. ولی داخل رستوران اصلا به ماشین‌های عهد بوق نمی برد. رستوران دیدنیها بسیار شیک و درخشان است. از هر گوشه رستوران دیدنیها نور است که می بارد. از برق نورها و لیوان های بلور و شمع‌هایی که می‌درخشند، خیره مانده‌ای. گارسونی  خوش برخورد و خوش مشرب به سراغت می آید. می پرسد در کجای رستوران دیدنیها می‌نشینی و چه منظره ای می‌خواهی؟ می‌گویی: «فرقی نمی‌کند.» هنوز بدقلقی، ولی این دیری نمی‌پاید. به سوی میزی راهنمایی می‌شوی که نامش یک‌نفره دنج است و منظره پارک ساعی از پنجره کنارش پیداست.

منوی رستوران دیدنیها را می‌بینی. همه چیز دارد. اول متوجه نمی شوی، ولی بعد می بینی که از پاستا و پیتزا گرفته تا استیک و کباب همه در منوی رستوران دیدنیها حاضرند، اما بی‌حوصلگی تو هنوز آنچنان خوب نشده است که به  دنیای اشتها پا بگذاری. هنوز دردسر دارد این اعصاب خط خطی.

گارسون می آید و از جایی که در آن نشسته‌ای می پرسد که مناسب شما هست یا نه؟ سری تکان می دهی و بعد می‌پرسد چه میل داری؟ قهوه می‌خواهی و زیرسیگاری. و گارسون می‌رود. از آن سوی سالن صداهایی می‌آید شبیه کوک کردن ساز. پنجه‌ای بر گیتار کشیده می‌شود و صدایش در تمام سالن می‌پیچد. کنجکاوانه سربرمی‌گردانی. نوازنده‌ای نمی‌بینی.

قهوه و زیرسیگاری می‌رسد. گارسون در کمال ادب قهوه و شکرپاش را روی میز گذاشت و برگشت. از او درباره صدای ساز می‌پرسی. می‌گوید در سالن کناری برنامه موسیقی زنده اجرا می‌کنیم. در ذهنت مرور می‌کنی و به این فکر می‌کنی بیشتر رستوران‌ها موسیقی سنتی اجرا می‌کنند. این در ذهنت می‌چرخد چون از صرف غذا با صدای رپ‌رپ دف بدت می‌آید. به گارسون می‌گویی: »آخر صدای گیتار بود!» گارسون لبخندزنان جواب می‌دهد: «آقا انگار رستوران دیدنیها را نمی‌شناسید. اینجا از بهترین رستوران‌های ایران است. چند گروه موسیقی پاپ و سنتی در آن هرشب موسیقی زنده اجرا می‌کنند.» با طعنه زیر لب می‌گویی: «زنده؟!» پاسخ می‌شنوی: «کاملا زنده. رستوران دیدنیها خیلی خاص است. میل دارید موسیقی ما را هم گوش کنید؟» دیگر کنجکاوی جای همه بی‌حوصلگی‌ات را گرفته است. با آنکه درآن سوی سالن امکان سیگار کشیدن نیست، می‌خواهی میزت را به آن سوی رستوران دیدنیها  منتقل کنند. گارسون محجوبانه می‌گوید: «برنامه آن سو مشمول ورودی موسیقی زنده می‌شود.» با بی‌تفاوتی  می‌گویی: «مهم نیست.»

قهوه‌ات تمام نشده است که برنامه موسیقی زنده شروع می‌شود و گیتاریست و کاخون‌نواز می‌آیند و باهم موسیقی پاپ ایرانی و خارجی را با استادی تمام اجرا می‌کنند. با آهنگ های آن دو محو موسیقی دنیایی شده‌ای که از سر انگشتان هنرمندان نوازنده رستوران دیدنیها به سوی تو سرازیر شده است.

در برنامه بعدی ویلون و کیبورد و چند ساز دیگر هنرنمایی می‌کردند. این بار وقت آهنگ‌های درخواستی از گارسون خودکار خواستی. روی دستمال نوشتی: آهنگِ «در حال و هوای عشق». به او گفتی این را به سرپرست گروه بدهید و بعد بیایید سفارش شام را بگیرید. گارسون باز با همان لبخند، گفت: «به روی چشم.» و تو به خوردن کباب ترشی لذیذ «در حال و هوای عشق« فکر می‌کردی.

بازیابی کلمه عبور
یا
با اکانت یاهو وارد شوید با اکانت گوگل وارد تخفیفان شوید با اکانت فیسبوک وارد تخفیفان شوید با اکانت توییتر وارد تخفیفان شوید

با موفقیت وارد تخفیفان شدید

برای اطلاع از تخفیفان‌های روزانه ایمیل خود را وارد کنید

برای اطلاع از تخفیفان‌های جدید مشترک تخفیفان شوید

اشتراک

اشتراک خبرنامه

برای اطلاع از آخرین تخفیف‌های شهرتان آدرس ایمیل خود را وارد نمایید