Takhfifan 24/7 Customer Support ۷ روز هفته ۲۴ ساعته پاسخگوی شما هستیم.
پشتیبانی:

برای اطلاع از تخفیفان‌های جدید مشترک تخفیفان شوید

اشتراک خبرنامه

2.2 امتیاز 6 رأی

شهربازی و مراکز تفریحی

سالن بولینگ عبدو مجموعه شهید چمران

درخواست تخفیفان
خیابان شریعتی- بالاتر از پل صدر- مجموعه ورزشی، تفریحی و فرهنگی شهید چمران
شنبه الی چهارشنبه از ساعت ۱۱ صبح الی ۲۲ - پنجشنبه و جمعه ها و روزهای تعطیل از ساعت ۱۱ الی ۱۶
تلفن تماس : ۲۲۶۸۹۴۵۳

از آخرین تخفیفان‌ها مطلع باشید

با وارد کردن ایمیل خود آخرین تخفیفان‌های شهرتان را دریافت کنید

درباره این کسب و کار

بولینگ را همه می شناسند. ورزشی پرتحرک و جمعی و البته مفرح. در تهران هرکس از بولینگ حرفی بزند، اولین سالنی که به خاطر می‌آید، بولینگ عبدو است. سالنی که بعد از انقلاب به مجموعه ورزشی شهید چمران تغییر نام داد. حتی کسانی را دیده ام که آن منطقه خیابان شریعنی را هم به نام بولینگ عبدو می‌شناسند. بولینگ را باید جمعی بازی کرد. بازی بولینگ برای طرفداران بازی‌های انفرادی چندان مناسب نیست. پس باید برای این ورزش دسته جمعی به دنبال چند نفر پای کار باحال بگردید. چندان مهم نیست که این افراد بولینگ باز حرفه‌ای باشند تا به این مجموعه ورزشی خوب تهران بروید. همه اینها مقدمه‌ای بود تا برایتان درباره برنامه‌ای بگویم که چند وقت پیش برای بچه های شرکت چیده بودیم. این جریان برمی‌گردد به یک روز بسیار خسته‌کننده در همین شرکت تخفیفان خودمان. ما در بخش محتوای تخفیفان هشت نفریم و هر روز قراردادهای روزآینده سایت را در سایت تخفیفان وارد می کنیم. آن روز تعداد قراردادها نه خیلی زیاد بود و نه خیلی کم. یک روز کاملا معمولی بود. چندان دردسری هم نداشتیم. هرکس به کار خود مشغول بود تا این که دیل بولینگ عبدو به دست یکی از بچه ها رسید.

این دوست ما به مدیر تدارکات عشق و حال کل شرکت تخفیفان، به ویژه بخش محتوا، معروف است. وقتی که به کارشناس فروش این دیل زنگ زد و کاملا معلوم شد که همان بولینگ عبدو معروف با تخفیفان برای یک دوره قرارداد بسته است، گفت: «بچه ها بیایید امروز بریم برنامه از تخفیف به مصرف بزنیم.» حسین، گرافیست تازه واردمان پرسید: «از تخفیف به مصرف یعنی چه؟» برایش توضیح دادم که ما تخفیفانی ها از آنجایی که با چیزهای باحال خیلی سر وکار داریم، کلا دلی داریم زیبا! به هر حال، چشم می‌بیند و دل می خواهد دیگر. حالا هم مدیر محترمه تدارکات امر به یک حال قلقلی یا بولینگ در مجموعه بولینگ  عبدو فرموده اند. حسین چندان اجتماعی نیست و شروع کرد به تفره رفتن. گفتم: «از دستور مدیریت سرپیچی می‌کنی ؟ به چه جرئت ؟!» حسین بنده خدا که واقعا فکر کرده بود واقعا سارا در شرکت مقامی رسمی دارد و اگر از دستورات او سرپیچی کند، با توبیخی رسمی رو به رو می ‌شود، من را بعد از نهار کشید کنار و بنا را گذاشت بر ناله، که «من تا به حال بولینگ بازی نکرده‌ام و اصلا نمیدانم عبدو کیست که بولینگش چه باشد و چطوری می شود بازی کرد.» دیدم این بینوا آدم ساده ای است و تازه هم آمده. کلا تا حدی هم دلم می خواست سوژه ای برای بچه ها علم کنم تا دور هم خوش بگذرد. درآمدم گفتم: «ببین تخفیفان با جاهای دیگر خیلی فرق دارد. اینجا اگر از دستورات سرپیچی کنی، حسابی حالت را جا می آورند و اصلا شاید به اخراجت منتهی شود. ببین حسین جان، بولینگ عبدو که سهل است، طبقه چهارم جهنم هم اگر بود، وقتی دستور رسید، باید بیایی.» بنده خدا که کلی ترسیده بود، گفت: «آخر من تا به حال بولینگ بازی نکرده ام و اصلا بولینگ بلد نیستم.» جواب دادم که «بابا جان بولینگ بلد بودن نمی خواهد. من هم مثل تو بلد نیستم، اما روی حرف مدیر شرکت حرف نمی‌زنم». حسین درهم رفت و گوشه‌ای نشست تا به کارهایش برسد. پیش خودم فکر کردم ادامه این ماجرا را چنان می چینم که هم این جناب حسین خان سر حال بیاید و هم جمع کلی کیف کند. حسین تا آخر وقت هیچی نمی گفت فقط دیدم در ساعتی که تقریبا کارها تمام شده بود، در گوگل در باره بولینگ عبدو جستجویی کرد و چند صفحه مختلف اینترنت را گشت و کمی زیر لب غر زد.

ساعت کاری که تمام شد، بچه ها دوتا ماشین شدند و به طرف خیابان شریعتی راه افتادند و بعد از کمی پشت ترافیک ماندن، به مجموعه تفریحی ورزشی شهید چمران رسیدیم که به بولینگ عبدو معروف است. برای بولینگ بازی کردن باید کفش و روپوش و آفتابگیر مخصوص داشته باشید. حسین بلندبالا و چهارشانه است. برای این که از زیر ماجرا در برود، گفت: «شماره پای من 46 است، کفش مناسب من ندارند.» مسئول آنجا گفت: «شما بیا داخل کفشداری، ببینیم کفش مناسب شما هست یا نه. وگرنه گزارش میدهم.» دیگ صبر حسین جوشان بود و داشت لبریز می‌شد. به کفشداری رفت. مسئول کفشداری بولینگ عبدو بسیار وارد و البته مردم‌دار بود. دو جفت کفش، قد قبر بچه گذاشت جلوی حسین. بنده خدا حسین تا بیاید بفهمد چی به چی است و کی به کی، یک کاور تنش کرده بودند و آفتابگیر روی سرش بود و کفش ها را هم پوشیده بود. یک خط به ما دادند و ما هم از همان اول، بساط جایزه و شرط بندی را گذاشتیم. مثل همیشه خانم‌ها یک طرف و آقایان هم یک طرف. من و حسین و نادر در یک تیم بودیم و پنج نفر خانم دیگر بخش محتوا تخفیفان هم در تیم دیگر.

پارکت سالن خیلی خوب پولیش شده است و توپ های خیلی خوشدستی دارد و همه، مخصوصا جناب حسین خان روی آن بسیار راحت بودند. از آنجا که حسین دست های بلندی دارد، می‌توانست توپ‌های نسبتا سنگین بولینگ را به راحتی و سرعت بیشتری پرتاب کند. بعد از چند پرتاب، قلق ماجرای پرتاب توپ ها کاملا دستش آمد و حالا نزن، کی بزن. دیگر دستی از دست او در امان نمی‌ماند. این شد که تیم ما حسابی از تیم خانم ها جلو افتاد. اما کمی بعد، سارا که به نظر بار چندمش بود که بولینگ بازی می کرد، با چند ضربه دقیق کار را به جای حساس رساند.

ضربه آخر را باید سارا می زد و در برابرش حسین بود. گفتم: «هرکسی توی این ضربه امتیاز کمتری بگیره، باید جمع را شام بدهد.»  سارا دست به توپ شد، اما موقع انداختن، توپ در انگشتش گیر کرد و تپی افتاد روی باند و با سرعت کمی خورد به مهره ها و چهار تا از آنها را انداخت. حسین در گوش من گفت: «حالا چه کار کنیم؟ من هر جوری بزنم بیشتر از چهارتا می اندازم.» گفتم: «خوب بزن.» گفت: «آخر این گزارش می دهد، پدر ما را در می‌آورد.» با خنده جواب دادم: «واقعا باور کردی در تخفیفان پستی به نام مدیر تدارکات داریم ؟! ما سرکارت گذاشتیم.» دخترها از آن طرف داشتند با هم دست می زدند و می‌گفتند: «یالا یالا ما شام می‌‌خواهیم، یالا.» حسین این را که شنید، نگاهی عصبانی به سارا انداخت و رفت توپ را برداشت و محکم پرت کرد. تمام مهره ها را زد و رفت جلوی سارا گفت: «حالا کجا شام بخوریم؟» سارا با یه خنده ریزی در آمد که «همین فودکورت اینجا.» گفت: «اگر نخواهیم چی؟» سارا گفت: «چرا نخواهید؟» حسین گفت: «شما نگفتید کجا باید شام بدهید، من می‌گویم. باید برویم آروما. همین بالاست.» سارا گفت: «نخیر! من همین جا شرطی را که باختم، می دهم وگرنه گزارش می دهم.» حسین هم خیلی با اعتماد به نفس در آمد که «می دانم گزارشی در کار نیست.» اینجا بود که همه پقی زدند زیر خنده. هرکس چیزی می گفت، ولی بیشتر از همه خود حسین بود که باز داشت غر می‌زد.

آن شب به فودکورت بولینگ عبدو رفتیم و جای شما سبز، کلی خوش گذشت. حسین به من گفت: «یک بار باید بیایی همین جا تا در استخر همین مجموعه چمران با دستهای خودم خفه ات کنم.» من هم گفتم: «باشد. می‌آیم.» حیف دیگر مدیر تدارکات تفریحات نیست که گذارش بدهد.» اما هیچ وقت نشد با حسین به استخر بروم. خوب! این رفیق ما کمی کینه شتری است. می‌گیرد خفه ام می کند. ولی کلا بولینگ و بولینگ عبدو را به ویژه یادش نمی رود. برایش بد هم نیست. به هر حال آدم باید از جاهایی مانند بولینگ عبدو خاطرات باحال داشته باشد.